شهيد حاج اصغر نامي آشنا براي همه سلحشوران هشت سال دفاع مقدس در ديار شهداي بخون خفته و شيرمردان لرستان، عزيزي که زندگي پرفراز و نشيبش در راه بندگي پروردگار متعال سپري شد اما اوج اين درخشش، عظمت و بندگي از زماني آغاز گشت

شهيد حاج اصغر لشنی نامي آشنا براي همه سلحشوران هشت سال دفاع مقدس در ديار شهداي بخون خفته و شيرمردان لرستان، عزيزي که زندگي پرفراز و نشيبش در راه بندگي پروردگار متعال سپري شد اما اوج اين درخشش، عظمت و بندگي از زماني آغاز گشت که به خيل عاشقان و دلدادگان سالار شهيدان حضرت اباعبدا… الحسين (ع) پيوسته و لباس مقدس پاسداري از انقلاب اسلامي را بر تن کرد.

شهید حاج  اصغرزندلشني ششم فروردين ۱۳۲۹، در شهرستان دورود به دنيا آمد.تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. درسال ۱۳۵۹ ازدواج كرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد.به استخدام سپاه پاسداران در آمد و فرمانده گردان بود.هفتم ارديبهشت ۱۳۶۷، در خرم‌‌آباد هنگام انجام مأموريت بر اثر سانحه رانندگي و واژگون شدن خودرو شهيد شد. مزارش در زادگاهش روستای ژان واقع است.

در نوشتار زیر خاطره ی همرزم شهید را می خوانیم:

فرمانده گردان صورت بچه ها را از نظر گذراند و گفت: «مي دونيد که کار ما پاکسازي شاخ شميران و شکستن خطوط دفاعي دشمنه. به ياري خدا تا اين جاي کار رو خوب اومديم جلو. مشکل ما اين دو، سه تا سنگر تيربار و دوشکاي دشمنه.
پنج، شش نفر مي خوام برن جلو و اين سنگرها رو خفه کنن. اين جوري راه پيشروي و رفتن به بالاي شاخ شميران براي بقيه بچه ها ممکن مي شه. کي حاضره داوطلب بشه؟» تعداد زيادي از بچه ها دست هايشان را گرفتند بالا. فرمانده گفت: «اين جوري نمي شه، من فقط پنج، شش نفر مي خوام.»
دستم را گرفتم بالا و گفتم: «حاج اصغر بهتره خودتون انتخاب کنيد.» وقتي ديد بد نمي گويم، نگاه انداخت جلوي صف و گفت: «شما شش نفر که کنار هم نشستيد، بلند شيد. از اين که من هم جز آنها بودم سر از پا نمي شناختم. حاج اصغر گفت: «ببينم چه کار کنيد. بعد از خدا چشم بچه ها به شماست. منهدم شدن سنگرها يدوشکا و تيربار يعني پيروزي و پاکسازي شاخ شمي ران».
هرکدام چند تا خرج آر.پي.جي گذاشتيم توي کوله پشتي و چند تا نارنجک هم بستيم به فانسخه هايمان قد خم کرديم و دويديم طرف سنگرهاي دشمن. سنگر تيربار که متوجه حرکت ما شد، رو به رو را بست به رگبار. به صورت ضربدري خود را کشيديم جلو.
گلوله هاي دوشکا در گوشه و کنار پايين مي آمدند. با تمام نيرو دويديم طرف چند تا تخته سنگ و پشت آنها پناه گرفتيم. برگشتم عقب و نگاه انداختم سمت گردان. بچه ها چهار چشمي ذل زده بودند به ما قبضه آر.پي.جي را گذاشتم روي شانه امو دقيق شدم به سنگر دوشکا.
از بد شانسي گلوله به هدف نخورد. خزيدم پشت تخته سنگ. محمد از کنار دستم بلند شد و آر.پي.جي را گذاشت روي شانه اش. چشمم به دستش بود که گلوله از بالاي سنگر دوشکا گذشت. بچه ها يکي پس از ديگري دست به کار شدند.
گلوله ها يکي پس از ديگري از بالاي سنگرهاي دوشکا مي گذشتند. محمود از کنار دستم بلند شد و گفت: «بايد بريم جلوتر.» شانه اش را کشيدم و گفتم: «جلوتر خطرناکه. نمي شه بري». محل نداد. جستي زد وخود را کشيد جلو. گلوله پشت گلوله زمين را شخم مي زد.
چند قدمي که جلو رفت، گلوله اي نشست روي پيشاني اش و در جا از نفس افتاد. خواستم بروم طرفش. محمد دستم را گرفت و گفت: «سعادت کار خطرناکيه. ديدي که محمود رفت و گلوله امانش نداد.»
– پس محمود چي؟
– حالا بعدا مي ياريمش. فعلا خاموش کردن اين دو سه تا سنگر واجب تره.
نگاه انداختم به کوله پشتي ام. خالي بود به محمد گفتم: «ديگه خرج ندارم! اگر کاري بکنم، بايد برم جلوتر. از اين فاصله نمي شه نارنج انداخت.»
– فعلا صبر کن ببينيم بقيه بچه ها چي کار مي کنن.
دست برد طرف کوله پشتي اش و گفت: «من يکي بيشتر شليک نکردم. فعلا گلوله داريم.» نگاه انداختم پشت سرم. حاج اصغر داشت مي دويد طرف ما به محمد گفت: «حاجي داره مياد اين جا.» دست نگه داشت و گفت: «يعني چه کار داره؟» بچه ها در حال شليک آر.پي.جي بودند که دست نگه داشتند و خيره شدند به حاج اصغر.
آفتاب وسط آسمان بود يک نگاهم به حاج اصغر بود و يک نگاهم به سمت دشمن. خدا خدا مي کردم که حاجي سالم برسد پشت تخته سنگ. جرات قد راست کردن نداشتيم. باران گلوله بود که روي منطقه مي باريد. محمد قبضه را گذاشت روي شانه اش به تمام قد ايستاد و شليک کرد. نگاهم رد گلوله را دنبال کرد. گلوله از بالاي سنگر گذشت. محمد خود را کشيد پشت تخته سنگ و گفت: «انگار بي فايده اس. بايد بريم جلوتر.»
– بذار حاجي بياد، ببينم چي کار داره، بعد مي ريم جلوتر.
حاج اصغر نفس نفس زنان خود را رساند پشت تخته سنگ. هن و هن نفس هايش مي پيچد توي گوشم. تکيه داد به تخته سنگ و مات شد به صورتم. هول گفتم: «حاجي! چي شده؟» گفت: «بذار نفسم جا بياد، بهتون مي گم.» نفس که چاق کرد، گفت: «دورادور چشمم به شماها بود.
ديدم يه ريز از زمين هوا گلوله مي باره و بچه ها و نمي تونن از پس کار بر بيان، خودم اومدم جلو». دستش را دراز کرد و گفت: «حاجي! مواظب خودت باش. دشمن فهميده موضوع از چه قراره و به شدت مقاومت مي کنه.»
– نگران نباش. اگر خدا بخواد، همه چي درست مي شه.
قبضه را گذاشت روي شانه اش و به تمام قد ايستاد کنار تخته سنگ. بسم الله گفت و شليک کرد. گلوله با عجله از کنار تخته سنگ گذشت. حاج اصغر خرج ديگري را گذاشت سر قبضه و گفت: «الهي به اميد تو!» نگاهم به طرف سنگرها بود که آتش و دود در هم پيچيد و سنگر تيربار روي هوا رفت.
حاج اصغر خزيد پست تخته سنگ و صداي صلوات بچه ها اطراف را پر کرد. محمد معطل نکرد و خرج ديگري از کوله پشتي اش کشيد بيرون. حاج اصغر آن را از دستش گرفت و گذاشت سر قبضه آر.پي.جي. دوباره قد راست کرد و سنگر دوشکا را نشانه گرفت. دوشکاچي گلوله اي شليک کرد. حاج اصغر زمين را بغل کرد و گفت: «بخوابيد زمين.» گلوله در نزديکي ما به زمين نشست و تکه اي ترکش از بالاي سرم گذشت.
حاج اصغر دوباره بلند شد و گفت: «خدايا، پيش بچه ها شرمندم نکن.» و گلوله را شليک کرد. دوباره صداي صلوات پيچيد توي فضا و از سنگر دوشکا خاک و دود به سمت آسمان قد کشيد. حاج اصغر خود را کشيد پشت تخته سنگ و گفت: «خدا رو شکر يکي ديگه مونده.» نفس عميقي کشيد و گفت: «اگر اين يکي رو هم بزنم. کار تمومه و شاخ شميران دست ماست.»
سر کرد سمت آسمان و گفت: «يا حق» خرج را گذاشت سر آر.پي.جي و از جا بلند شد. چشمم به سمت سنگر دشمن بود که گلوله از کنار آن گذشت. حاج اصغر نااميد نشد و گلوله ديگري شليک کرد. گلوله روي تن سنگر نشست و صداي صلوات پيچيد توي گوشم.
لبخندي پهناي صورت حاج اصغر را پوشاند و گفت: «خدا را شکر. حالا مي تونيم با خيال راحت برگرديم پيش بچه ها. دست گذاشت به شانه من و محمد و گفت: «يا علي!» ياد محمود افتادم و گفتم: «بايد محمود رو با خودمون ببريم.» دويدم طرفش. بدنش پر بود از گلوله و خون لباس خاکي رنگش را پوشانده بود. حاج اصغر ريش کم پشت و خاک گرفته اش را بوسيد و گفت: «خوشا به حالش، به سعادت بزرگي رسيد.»
بچه ها کمک کردند تا محمود را رسانديم به نيروهاي خودي. نگاه حاج اصغر لغزيد روي صورتم و گفت: «ترتيب انتقال محمود رو به پشت خط بده.» رو کرد به گردان و گفت: «به ياري خدا ديگه مشکلي جلوي پاي ما نيست و حرکت مي کنيم به سمت شاخ شميران.» دوباره صداي صلوات طنين انداخت توي دشت.
منبع:يادهاي ماندگار،نوشته ي مهري حسيني،نشر بهار،قم-۱۳۸۳